میان ابرها سیر میکنم
هر کدام را به شکلی میبینم
که دوست دارم
میگردم و دلخواهم را پیدا میکنم
میان آدمها اما
کاری از دست من ساخته نیست
خودشان شکل عوض میکنند
بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد …
بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم
بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم
بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود
بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد
بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش …
+ نوشته شده در
89/12/06ساعت 12:11  توسط یاسمن
|
پرسیدم.... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ....
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در تو پیدا
+ نوشته شده در
89/08/15ساعت 10:50  توسط یاسمن
|
قطره دلشدریا میخواست. خیلیوقت بود که به خداوند گفته بود
هر بار خداوند میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی
راهی از رنج و عشق و صبوری
هر قطره را لیاقت دریا نیست
قطره عبور کرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد ومنجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطرهاز دست داد و بهآسمان رفت
و هر بار چیزیاز رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خداوند فرمود: امروز روز توست. روز دریا شدن
خداوند قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را اما
روزی قطره به خداوند گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر همهست؟
خداوند فرمود: هست
قطره گفت: پس من آن را می خواهم بزرگترین را بی نهایت را
خداوند قطره را برداشت و در قلبآدم گذاشت
و فرمود: اینجا بی نهایت است
آدم عاشق بود دنبال کلمهای می گشت تا عشق را توی آن بریزد
اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت قطره از قلب عاشقعبور کرد
و وقتی که قطره از چشمعاشق چکید، خداوند فرمود: حالا تو بی نهایتی
چون که عکس من در اشکعاشق است
+ نوشته شده در
88/12/06ساعت 12:39  توسط یاسمن
|
دارم از نگاه گرمت ميرسم به اوج باور
باورم کن که تويي تو تو همون فرصت آخر
دستاي سرد غروب و باز رو شونه هام مي بينم
واسه طلوع خورشيد باز به انتظار مي شينم
اما از اول قصه آخرش رو ميشه فهميد
تو بايد باشي که بازم بشه عاشقونه خنديد
+ نوشته شده در
88/06/25ساعت 21:58  توسط یاسمن
|
دیگر نمی شنود گوش ما صدای لطیف
دگر به باغ نمی خواند آن پرندۀ شاد به چشمها باید نگاه کرد و گریست
دگر به محفل یاران صفای دیرین نیست
کجاست نم نم باران ؟
کجاست جنگل سبز ؟
در آن سفر که شب از لای ِ بوته هــا می رفت .
مِه آمد آن طرف ِ کوه ، بی خیال نشست، و گم شدیم در آن راه ِ مِه گرفتۀ تار
نیافتیم حقیقت را .
و راه ما به باغ ِ سبز می پیوست ،
تمام ِ روز به دنبال باغ گشتیم دروغ بود دروغ
فریب بود فریب .
+ نوشته شده در
88/01/15ساعت 19:51  توسط یاسمن
|